▄▀▄♥بے ستـــــاره♥▄▀▄

♥ مےترســــــم از آن دختـــرکِ شلوغ و پر هیآهـــو زنـــے تنهــــــآ و شکسته بآ سیگآرے در دســت بآقـے بمآندـ. . ♥

خانم حیدری برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود.
او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند.
کاری از دست خانم حیدری بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی
خوشگل بود.
او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او
می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری
میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.
حدود یک هفته بعد ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته،
ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟
مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل
خواهم زد.
او در ایمیل خود نوشت:
.

.

.

.

.

بقیشو تو ادامه مطلب بخونیدزبانزبان


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط اکسی‍ژن گوگولی مگولی () |