▄▀▄♥بے ستـــــاره♥▄▀▄

♥ مےترســــــم از آن دختـــرکِ شلوغ و پر هیآهـــو زنـــے تنهــــــآ و شکسته بآ سیگآرے در دســت بآقـے بمآندـ. . ♥

سلام به همه میدونم خوبید دیگه نمیپرسملبخند

نیشتو ببند به فکر اینم نباش که وقتی اینو خوندی بری کامنتای بوووووووووووووق ......بذاریاز خود راضی

خب بریم سره اصل مطلب اصل مطلب مهمونی چند روز پیش بود که اگه نخونی از دستت میرهیول

3-4 روز پیش تو اتاقم بودم داشتم نشقاشی میکشیدم یهو مامانم پرید تو گفت غافلگیر شدی؟داشتی چیکار میکردی؟؟؟؟حالا من بیچاره ام رنگم پریده بود داشتم سکته میکردم نقاشیمو بهش نشون دادم اومد جلو گفت پاشو پاشو الان وقت نقاشی کردن نیست مهمون داریم پاشو میوه ها رو بشور یه لباسم تنت کن الان میان

یه جوری مامانم گفت مهمون داریم فک کردم خاستگار میخواد بیاد داشتم ذوق مرگ میشدم خوشمزهرفتم میوه هارو شستم یه لباس خوشگل پوشیدم آرایش کردم منتظر مهمونا بودم که  داداشم اومد گفت خوشگل کردی؟ منم گفتم حالا مهمونا کیا هستن من خودمو شهید کردمسوال

زد به بازوم گفت عمه باباس با بچش و شوهرشوقت تمام

اینو که گفت گوشام آویزووون شد وا رفتم کف اتاق داشتم به خودم فوش میدادم که 2 ساعت تو اتاق دارم به خودم میرسم اونوقت مهمونامون دوتا پیرزن پیرمرد 80 ساله اند(عمه بابام 80 سالش بود شوهرشم ی 5 سالی ازش بزرگتر بود بچشم که با زنش قرار بود بیان 60 سالشون میشد)

خلاصه بعد اینکه سوژه خنده خونواده شدم در زدن و میمونامون ترشیف فرما شدنابرو

چشام داشت درمیومد اینا دیگه چی بودن؟؟؟؟؟

به جونه خودم  فوتشون میکردی لنگاشون سیخ میشدخنده

حالا دیگه نوبت روبوسی بود پیریه همچین مثه قحطی زده ها بغلم کرده بود بوسم میکرد که استخونام داشت میترکید حالا اون رفت. نوبت عمه حه رسید..... رفتم جلو یه لبخند ژوکوند زدم دستمو بردم جلو دست نداد بغلم کرد یه ماچ آبداری کرد که لپم رفت تو دهنشو برگشت داشت حالم بهم میخورد از روی مجبوری اومدم بوسش کنم دیدم رفت همونجوری صورتم به حالت خم شده به جلو و کمی مایل به راست موند

داداشم اومده منو کشیده اونطرف میگه پسندیدیش؟

کم مونده بود جیغ بکشم با سرعت جت رفتم تو حموم هرچی مواد شوینده داشتیمو رو صورتم خالی کردم ی سنگ پا بود نکشیدم که اگه بدم نمیومد اونم میکشیدم

دیگه میخواستم دیوارو گاز بگیرم که مامانم اومد گفت .....میوه هارو وردا بیار یه نفس عمیق کشیدم و درکمال خونسردی رفتم میوه ها رو بردم بعده تعارف کردن و...

رفتم یه گوشه نشستم داشتم فک میکردم وقتی مهمونا (میمونا) رفتن کجا جیغ بکشم و موهای کیو بکنم.............که عمه حه گفت ......جون بیا پیشه من بشین منم تو رودواسی قرار گرفتم رفتم پیشش نشستم یه لیموشیرین خورد بعدم یه پرتقال واسه من پوست کند(فک کنید با دستای خیس که قبلش یه لیمو شیرینو با دندونای مصنوعیش خورده ) مجبورتون کنه که  پرتقال دست پوسشو بخوری

واااااااااای خدا میخواستم بمیرم ولی اون پرتقالو نخورم آخرشم از روی مجبوری نصفشو خوردم دیگهسبز

بالاخره شب نشینی تموم شد و قرار شد شبو بمونن و فردا به سلامتی برن

از شانس گند ما و به اسرار بابام عمه حه تو اتاق من خوابید و من بیچاره تا صبح کیشیک میکشیدم و گیسامو میکندم از بس خور خور میکرد

 

خاطراتم تموم شدعینک

خسته که نشدین؟؟؟؟؟؟خب اگه شدین خسته نباشیدنیشخند

.

.

.

.

نظر نشه فراموشا آخه حیف نیست خاطره به این گشنگی نظر نذارید؟؟؟چشم

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط اکسی‍ژن گوگولی مگولی () |