▄▀▄♥بے ستـــــاره♥▄▀▄

♥ مےترســــــم از آن دختـــرکِ شلوغ و پر هیآهـــو زنـــے تنهــــــآ و شکسته بآ سیگآرے در دســت بآقـے بمآندـ. . ♥

مادر دختر 7ساله (الناز) از خانه بیرون می رود برای خرید. بعد از ۱۰ دقیقه دختر درب خانه ی همسایه را میزند. پسری ۲۷ ساله به اسم مهدی در رو باز  میکنه با روی خوشی با الناز صحبت می کنه الناز میگه: « من تنهام میشه بیایید خونه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز می ترسم وگرنه خودم این کار انجام می دادم». مهدی که متعجب شده بود به خانه ی  الناز میره. وقتی مهدی وارد میشه میبینه گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه. بعد الناز برای مهدی یک لیوان شربت میاره. داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود. مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میره. در همین لحظه الناز میره سر کوچه و  داد میزنه : « ای مردم بیایین یه نفرسرکار رفته همه ی این متن رو خونده»

.

.

.

.

نظر نشه فراموش


نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط اکسی‍ژن گوگولی مگولی () |